تبلیغات
مهاجر

یادت هست؟

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1391-05:02 ب.ظ

27 سال از آن روز ها گذشته و من هنوز خاطره سایه روشن آنروز را در ذهنم تاب می دهم.
لباس خاکیت. ساک مشکی رنگت که سالهاست گوشه اتاقت به انتظار نشسته وریشهایت که پدرمان برای آنکه بتوانی از ماسک شیمیایی استفاده کنی برایت با نمره 4 زد.
اما.....!
یک شیشه خالی عطر از آن قدیمیهایش، با بک درب قرمز و یک عکس امام، از آنهایی که به دکمه جیب پیراهن وصل می شود تمام آن چیزیست که تو به من دادی. به خود خودم!
هنوز دارمشان. هم عطرت را و هم عکسش را!
یادت هست؟


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بسته شد آغوش تابستان

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:چهارشنبه 13 دی 1391-10:51 ق.ظ




پشت خرمنهای گندم

لای بازوهای بید

آفتاب گرم کم کم رونهفت

بر سر گیسوی گندمزارها

بر فراز سینه ی پر بار دشت

بوسه ی بدرود تابستان شکفت

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید

این همه شهدو شکر از سینه پرشور تست

در دل ذرات هستی نور تست

مستی ما از طلائی خوشه انگور تست

راستی را بوسه ی تو ، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

خدایا......

زود بود!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دندانپزشک متولد 57

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:یکشنبه 10 دی 1391-05:10 ب.ظ

چند هفته ایست با دندانپزشکی آشنا شده ام متولد 57.
کارش، برخوردش، ظاهرش و .... با همه پزشکانی که تا به حال دیده ام متفاوت است و از قضا بچه محل امام رضا (ع).
سه هفته است که به شوق دیدار دوستم به دندانپزشکی می روم و در کنار گپ زدن با او دندانهایم تعمیر می شوند.
خدا همه بچه مسلمون ها رو حفظ کنه. دوست من رو هم. آمین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

معما

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1391-04:53 ب.ظ

دوستی دارم غیر ایرانی که هر وقت به ایران می آید خرید از بازارهای ایران برایش جزء واجبات است. آخرین باری که او را دیدم از بازار یک سه پایه عکاسی خریده بود و می گفت با این وضع دلار در ایران برایم مفت تمام شده است.
هموطنان غیور ایرانی هم که از خارج باز می گردند همین جملات را بارها و بارها تکرار می کنند.
جداً سوالم اینه فروشنده ها در برخورد با خارجی ها تخفیف ویژه قائل می شوند؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه بگویم که دلم موج موج خونه

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:چهارشنبه 22 آذر 1391-12:07 ب.ظ

صاد علیه السلام  نوشته که ......
آخه برادر من بعد از اون تجربه .... دیگه دستم به منتشر کردن نوشته بلند که نمیره.
کوتاه نوشت و روز نوشت و اینا هم که چی بگم والله تعداد چرکنویس های اینجا اینقدر بالا رفته که برای ویرایش یک مطلب منتشر شده باید کلی لابلاشون بگردم.
شبکه های اجتماعی رو دوست داشتم مثل پلاس که اون هم باز نمیشه.
توجیه نباشه از این به بعد سعی دارم که تعدادی از چرکنویسها را منتشر کنم باشد که خداوند از همه مان راضی باشد.
خوب شد؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاج آقا مجتبی

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1391-06:15 ب.ظ

حاج آقا مجتبی رو خوب نمی شناسم. ولی حتی تصور نبودن ایشون رو زمین و نفس نکشیدن ایشون بین آدمها قلبم رو درد میاره.
خدایا ........................!
به ما یتیم های روح الله رحم کن.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاک

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1391-12:40 ب.ظ

در این خاک چیست که مرا اینطور به سمت خود فرا میخواند؟
لحظه لحظه اش را از یاد نمی برم.
خاک خاک خاک




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دموکراسی تو روز روشن

نویسنده :حمید مهاجر
تاریخ:یکشنبه 12 آذر 1391-12:22 ب.ظ

دیروز بالاخره بعد از سی و چند سال، اعتراضی خیابانی در تهران صورت پذیرفت و موافقین و مخالفین بدون آنکه کتک کاری کنند به صورت مسالمت آمیزی حرف های خود را بیان کردند.
جدا از بحث موافقت و یا مخالفت با این تجمع و افراد حاضر در آن به نظر میرسه کم کم داریم به جایی میرسیم که آدمها تو کشور حرفهاشون رو بدون استفاده از خشونت اعلام کنن.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()